تبليغاتX
هبوط

 

بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید ؛ و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید . این ، کسی دریابد که او را مشامی باشد . یار را می باید امتحان کردن ، تا آخر پشیمانی نباشد . سنت حق این است : ( اِبدا بِنَفسِک ) . نفس نیز اگر دعوی بندگی کند ، بی امتحان از او قبول مکن .

در وضو ، آب را در بینی می برند . بعد از آن می چشند -  به مجرد دیدن آب قناعت نمی کنند -  یعنی شاید صورت آب بر جا باشد و طعم و بویش متغیر باشد . این امتحان است جهت صحت آبی . آنگه بعد از آن به رو می برند .

هر چه تو در دل پنهان داری – از نیک و بد – حق تعالی آنرا بر ظاهر تو پیدا گرداند . هر چه بیخ درخت پنهان می خورد ، اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود ؛ اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود ، رنگ روی خود را چه خواهی کردن ؟!!!

 

                                                                  حضرت مولانا ( فیه ما فیه )

نوشته شده توسط سودابه و سینا در یکشنبه 1386/12/19 ساعت 0:24 | لينک ثابت |

نقل است که ابو محمد جریری مجلسی داشت . جوانی برخاست و گفت : دلم گم شده است ! دعا

کن تا باز دهد !

جریری گفت : ما همه در این مصیبت ایم !!!

 

ایام رحلت جانسوز پیامبر رحمت ، حضرت محمد مصطفی ( ص )

و  شهادت ائمه ی  جود و سخا ، امام حسن مجتبی ( ع )

و امام علی ابن موسی الرضا ( ع )

بر رهپویان طریق حق تسلیت و تعزیت باد . 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 22:17 | لينک ثابت |

 

 

عزیز گرانقدری شعر بسیار زیبای زیر را برایم ارسال نموده بود که : 

 

وقتی به عشق گفتی : ای دل جواب ، آری !

دیگر نمی توان خفت ، آسوده در کناری !

وقتی دل آشنا شد ، با راز عشق ، دیگر

این گام خسته ی تو ، این وسعت صحاری

وقتی ز پای فتادی ، باید به سر دویدن

سستی گذر ندارد ، در کوی بیقراری

آرامش حقیری ، در جان برکه می رفت

طوفان نهیب زد : هی ! دل مرده ی حصاری !

تالابهای راکد ، از عشق بی نصیب اند

باید زخود گذشتن ، چون رودهای جاری

                                                

                                                  دکتر ترکی ( کتاب فصل فاصله ها )

 

برایم بسیار عجیب می نمود که چون است عاشقی و رکود !!! اما اگر عشق یک طرفه باشد چگونه تفسیری دارد ؟!!  در کتاب گرانسنگ (( فیه ما فیه )) ، به نوشته ای از حضرت مولانا برخوردم که جواب این سوال بود .

 

" یکی گفت : عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حَمول باشد ...... واز این اوصاف بر می شمرد !

فرمود که : عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق خواهد ، یا نه ؟! اگر بی مراد معشوق باشد ، پس او عاشق نباشد ؛ پیرو مراد خود باشد ؛ و اگر به مراد معشوق با شد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد ، او ذلیل و خوار چون باشد !!!!

 پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق ؛ الا تا معشوق او را چون خواهد ! "

 پس اگر خواست باید سرسپار باشد و چون نخواست ؛ همان به که سرّ عشق پوشیده بماند و از این دو حال خارج نباشد !

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در دوشنبه 1386/12/06 ساعت 20:39 | لينک ثابت |

 

" همه ی چیزهای عالم ، از مال و زن و جامه ، مطلوب لِغیره است ؛ مطلوب لِذاته نیست .

نمی بینی که اگر تو را صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی ، هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن ؟!!! آن درم و زن ، برای فرزند است و قضای شهوت ؛ جامه برای دفع سرماست ؛ و همچنین ، جمله چیزها مسلسل است تا به حق جل جلاله .

اوست که مطلوب لذاته است و او را برای او خواهند نه برای چیز دیگر، که چون او ورای همه است و به از همه است و شریفتر از همه و لطیفتر از همه ، پس او را برای کم از او چون خواهند ؟!!! پس الیه المنتهی .

چون به او رسیدند ، به مطلوب کلی رسیدند ؛ و از آنجا دیگر گذر نیست . "

 

چون است که دل به غیر یار حقیقی می بندیم ؟!!! و چون است که با علم به این معنا ، باز در پی صورت می رویم ؟ !!! زیباست که جواب نیز ، از زبان حضرت مولانا بشنویم .

 

" تو را غیر این غذای خواب و خور ، غذای دیگر است که درین عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری . آخر ، این تن اسب توست ، و این عالم آخوراوست ؛ و غذای اسب ، غذای سوار نباشد !!! او را به سرخود ، خواب و خوری است و تنعمی است .

اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است ؛ تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا ، مقام نداری ! دلت آنجاست !!!!

اما چون تن غالب است ، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای ( همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد ؛ اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود . چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتررا فراموش می کرد ؛ اشتر را در ده بچه ای بود ، فرصت می یافت ، باز می گشت و به ده می رسید . چون مجنون به خود می آمد ، دو روزه راه بازگشته بود . همچنین سه ماه در راه بماند !!!! عاقبت افغان کرد که : این اشتر بلای من است !!! از اشتر فرو جست و روان شد ) "

                                                                 حضرت مولانا ( فیه ما فیه )  

آیا می توان . . . . . . . !!!

نوشته شده توسط سودابه و سینا در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 19:4 | لينک ثابت |