
" گفت : پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خُورَد ، خود را در آب می دید و می رمید . او می پنداشت که از دیگری می رمد ! نمی دانست که از خود می رمد !!! همه ی اخلاق بد – از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر و . . . – چون در توست ، نمی رنجی ؛ چون آن را در دیگری می بینی ، می رمی و می رنجی . "
عجیب است که ما انتظارعکس العمل دیگران ، درپاسخگویی به رفتارهای ناهنجارمان را نداریم !!! و با فرافکنی و هزاران دلیل واهی سعی در تبرئه ی خویش می نماییم ؛ تا عمل ناپسند خود را موجه جلوه دهیم !!!! در حالی که آن نیست مگر ، بازخورد رفتار ما .
" . . . . . حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است .هر چه گویی از خیر و شر ، از کوه همان شنوی ؛ و اگر گمان بری که من خوب گفتم ، کوه زشت جواب داد ؛ محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند و از کوه بانگ زاغ آید ، یا بانگ آدمی ، یا بانگ خر !! پس یقین بدان که بانگ خر کرده باشی .
بانگ ، خوش دارچون به کوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی ؟!! "
حتی در برخی موارد پا را از این فراتر نهاده و با متهم کردن دیگران ، می خواهیم اینگونه القا کنیم که طرف مقابل ما ، خود باعث این رفتار بوده !!! گیرم به دیگران دروغ گفتی ؛ با نفس خود چه می کنی ؟! داستان آن پادشاهی است که ملول و دلتنگ بر لب جوی نشسته بود و امرا از ترس خود با فرستادن دلقکی سعی در خنداندن وی کردند ؛ چون به نزدیک پادشاه آمد:
" . . . مسخره گفت پادشاه را که : در جوی آب چه بینی ؟! گفت : قلتبانی را می بینم ! مسخره جواب داد که : ای شاه عالم ، بنده نیز کور نیست !
اکنون همچنین است ؛ اگر تو درو چیزی می بینی و می رنجی ، آخر او نیز کور نیست ؛ همان بیند که تو می بینی !! "
افعال ما مبین نیات ماست و خود فریبی است اگر ، فکر کنیم که دیگران را فریفته ایم . باید به یاد داشته باشیم که :
(( کسی که قصد فریب دیگری دارد ، اول ؛ دروغ به خود می گوید ! و او را از بازخورد و تبعات این دروغ ، گریزی نیست )) .
از مکافات عمــــل غــافل مشو گندم از گندم بروید ، جو ز جو
پ . ن : پاراگرافهای آبی رنگ از کتاب فیه مافیه ( حضرت مولانا ) آورده شده است

بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید ؛ و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید . این ، کسی دریابد که او را مشامی باشد . یار را می باید امتحان کردن ، تا آخر پشیمانی نباشد . سنت حق این است : ( اِبدا بِنَفسِک ) . نفس نیز اگر دعوی بندگی کند ، بی امتحان از او قبول مکن .
در وضو ، آب را در بینی می برند . بعد از آن می چشند - به مجرد دیدن آب قناعت نمی کنند - یعنی شاید صورت آب بر جا باشد و طعم و بویش متغیر باشد . این امتحان است جهت صحت آبی . آنگه بعد از آن به رو می برند .
هر چه تو در دل پنهان داری – از نیک و بد – حق تعالی آنرا بر ظاهر تو پیدا گرداند . هر چه بیخ درخت پنهان می خورد ، اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود ؛ اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود ، رنگ روی خود را چه خواهی کردن ؟!!!
حضرت مولانا ( فیه ما فیه )

نقل است که ابو محمد جریری مجلسی داشت . جوانی برخاست و گفت : دلم گم شده است ! دعا
کن تا باز دهد !
جریری گفت : ما همه در این مصیبت ایم !!!
ایام رحلت جانسوز پیامبر رحمت ، حضرت محمد مصطفی ( ص )
و شهادت ائمه ی جود و سخا ، امام حسن مجتبی ( ع )
و امام علی ابن موسی الرضا ( ع )
بر رهپویان طریق حق تسلیت و تعزیت باد .

عزیز گرانقدری شعر بسیار زیبای زیر را برایم ارسال نموده بود که :
وقتی به عشق گفتی : ای دل جواب ، آری !
دیگر نمی توان خفت ، آسوده در کناری !
وقتی دل آشنا شد ، با راز عشق ، دیگر
این گام خسته ی تو ، این وسعت صحاری
وقتی ز پای فتادی ، باید به سر دویدن
سستی گذر ندارد ، در کوی بیقراری
آرامش حقیری ، در جان برکه می رفت
طوفان نهیب زد : هی ! دل مرده ی حصاری !
تالابهای راکد ، از عشق بی نصیب اند
باید زخود گذشتن ، چون رودهای جاری
دکتر ترکی ( کتاب فصل فاصله ها )
برایم بسیار عجیب می نمود که چون است عاشقی و رکود !!! اما اگر عشق یک طرفه باشد چگونه تفسیری دارد ؟!! در کتاب گرانسنگ (( فیه ما فیه )) ، به نوشته ای از حضرت مولانا برخوردم که جواب این سوال بود .
" یکی گفت : عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حَمول باشد ...... واز این اوصاف بر می شمرد !
فرمود که : عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق خواهد ، یا نه ؟! اگر بی مراد معشوق باشد ، پس او عاشق نباشد ؛ پیرو مراد خود باشد ؛ و اگر به مراد معشوق با شد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد ، او ذلیل و خوار چون باشد !!!!
پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق ؛ الا تا معشوق او را چون خواهد ! "
پس اگر خواست باید سرسپار باشد و چون نخواست ؛ همان به که سرّ عشق پوشیده بماند و از این دو حال خارج نباشد !
