
یکی از واقعیتهای گریزناپذیر نظام آفرینش – که همواره ذهن انسان را به خود مشغول داشته – مرگ است . علیرغم محتوم بودن این امربرای تمام موجودات – الا ذات لایزال خداوندی – بسیاری از انسانها ، همواره از این واقعیت انکارناپذیر فرارمی کنند .
برخی با عدم تفکر در باره ی مرگ ، می پندارند که به این وسیله ، آن را از خود دفع می کنند . برخی دیگر به لطائف الحیل سعی درتاخیر آن دارند و به خیال خام خود ، از مُقَدّر می گریزند ؛ در حالی که سراسیمه به سوی آن می شتابند !! بعضی دیگر، در حالی به آن می اندیشند و مرگ را باور دارند که عمر گرانمایه را بیهوده هدر می دهند . برخی دیگر . . . . .
«« انا لله و انا الیه راجعون »»
. . . . و چون هنگام دررسد و بانگ رحیل درکشند ؛ حتی لحظه ای نمی توان آنرا به تاخیر انداخت ؛ و هیچ مقدم و موخری بر آن مترتب نیست ؛ که « ولا یستقدمون و لا یستاخرون ».
اما نکته ای ظریف که انسان ظلوم و جهول از آن غفلت می ورزد ، همانا فرصت زیستن – زندگی – است که « بین دو جَبرِ تولّد و مرگ ، در اختیار انسان است » . نکته ای که شاید به مراتب مهمتر از مرگ باشد ، زیرا « مرگ » از طریق « زندگی » به انسان می رسد !
غرض از این پیشگفتار ، آوردن شعربسیار زیبایی از حضرت مولاناست ، که درآن به شیواترین وجه ، به انذار و ملامت انسانی می پردازد که در دوران حیات ، با غفلت ها ، زیاده طلبی ها ، خودخواهی ها و . . . . . . . فرصت از کف داده ؛ و اینک « کش کشان » و سوار بر « مرکبی چوبین » به سوی گور، می برندش .
تــا کی گریـــزی از اجـــــل ، در ارغَـــوان و ارغَنــــون
نَک کَش کَشــــانَت می بـــــرند ، انـــــا الیـــه راجعــــون
تـــا کی زنی بــــــر خانها ، تـــــو قفــــل بــــا دنــــــدانها
تـــا چنـــــــد چینی دانها ، دام اجـــــــل کردت زبــــــــون
شُد اسب و زیـــنِ نقــــره گین ، بر مــرکب چــوبین نشین
زیــن بــــر جنازه نه ببین ، دستـــــانِ این دنیـــــــایِ دون
بـــــر کن قبــــــا و پیــــــــرهن ، تسلیم شو انـــــــدر کفن
بیرون شو از بــاغ و چمن ، ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی ؟! همــــراز خوبان می شدی ؟!
دستک زنــان می آمدی ؟! کو یک نشــــان زآنها کنون ؟!
ای کرده بــــــر پــــــاکان زِنَخ ! امـــــــروز بستندت زِنَخ
فــــرزند و اهل خانه ات ، از خانه کردندت بـــــــــرون !
کو عشـــــــرت شبهای تــــو ؟! کو شکرین لبهای تـــو ؟!
کو آن نفس کز زیــــرکی ، بر ماه می خوانــدی فسون ؟!
کو صَرفه و اِستیــــزه ات ؟! بر نــان و نــانِ ریزه ات ؟!
کو طوق و کو آویـــزه ات ؟! ای در شکافی ســـرنگون !
کو آن فُضولیهای تــــــــو ؟! کو آن مَلولیهای تــــــــــو ؟!
کو آن نَغولیهای تــــــو ؟! در فِعل و مَکر ای ذوفُنــــون !
این باغِ من آن خــــانِ من !! ایـــــن آنِ من ، آن آنِ من !!
ای هــــر مَنت هفتــــاد مَن !! اکنــون کِهی از تو فُزون !!
کو آن دَمِ دولــــــت زدن ؟! بــر ایـــن و آن سِبلت زدن ؟!
کو حملهـــــا و مشت تــو ؟! وآن سرخ گشتن از جنون ؟!
هـــرگز شبی تــا روز تــــو ، در تـــوبه و در ســوز تــو
نـــــابوده مهــــــر انــــدوزِ تـــو ، از خالق ریب المنـــون
امـــــروز ضربتها خـوری ! وز رفته حسرتها خـــوری !
زآن اِعتِقادِ سَـــرسَـــری ! زان دینِ سُستِ بی سکـــــون !
زآن سُست بـــــودن در وفـــــا ، بیگانه بودن بـــا خـــدا !
زآن ماجــرا با انبیا ! کین چون بود ؟! ای خواجه چون ؟!
چون آینه باش ای عمــــو ، خوش بی زبان ، افسانه گـــو
زیــرا که مستی کم شــود ، چون ماجــــرا گردد شُجون !
============================================
پ . ن : عکس از سایت foto.ir - عکاس : آقای محسن گلزاریان

بـر مــن در وصل ، بسته می دارد ، دوست
دل را بـــه عنــــا شکـسته می دارد ، دوست
زیــــن پس مــــن و دلشکستگی بـــــر در او
چون دوست ، دل شکسته می دارد ، دوست
( حضرت مولانا )
ابراهیم ادهم ( رحمة ا...علیه ) در وقت پادشاهی به شکار رفته بود . در پی آهویی تاخت ، تا چندانکه از لشکر بکلی جدا گشت و دور افتاد و اسب از خستگی در عرق غرق شده بود ؛ چون از حد بگذشت ؛ آهو به سخن درآمد که : تو را برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی ! خود مرا صید کرده گیر ! تا چه شود ؟!!!
ابراهیم چون این سخن بشنید ، نعره زد و خود را از اسب درانداخت . در آن صحرا غیر از یک شبان ، هیچ کس نبود . به او لابه کرد و جامه ی مرصع پادشاهی و جواهر و سلاح و اسب خود را به او داد و لباس نمدین او را گرفت و به او گفت : با هیچ کس مگوی و کس را از احوال من نشان مده ! آن نمد درپوشید و راه گرفت .
اکنون ، غرض او را بنگر چه بود !!! و مقصود حق چه بود ؟!!!! او خواست که آهو را صید کند ، حق تعالی او را به آهو صید کرد ؛ تا بدانی که : (( در عالم آن واقع شود که او خواهد ؛ و « مراد » مُلک اوست و « مقصود » تابع او )) .
حضرت مولانا – فیه ما فیه –
بسیار تلخ است که آهویی ، به چنگال شیری اسیر شود ؛ اما تلختر از آن . . . . . . این است که درهنگام شکار ، شیری اسیر چشمان آهویی شود !!!
صید بیـــابــان عشق ، گـــر بخــورد تـــیر او
ســــــر نتوانـــد کشیــــد ، پــــای ز زنجیر او
گــو بـــه سنــــانم بدوز ، یـا بــه خــدنگم بزن
گـــر به شکـــار آمدست ، دولت نخجیــــر او
گفتم از آسیب عشــــق ، روی به عــــــالم نهم
عرصه ی عــالم گرفت ، حسن جهانگیـــر او
بـــا همه تدبیــــــر خویش ، ما سپـــر انداختیم
روی به دیــوار صبــــر ، چشم به تقدیــــر او
چاره ی مغلوب نیست ، جـــز سپــــر انداختن
چون نتواند که ســـــــر ، درکشد از تیــــر او
کشته ی معشـــوق را ، درد نباشد که خلـــــق
زنـــده به جانند و مـــا ، زنـــده به تاثیـــــر او
او به فغـــــان آمدست ، زیــــن همه تعجیل ما
ای عجب و مـا به جـان ، زین همه تاخیــر او
در همه گیتی نگاه ، کــــــردم و بـــــــاز آمدم
صورت کس خوب نیست ، پیش تصاویــر او
سعدی شیرین زبـــان ، اینهمه شور از کجا ؟!
شـــــــاهد ما آیتیست ، ویـن همه تفسیـــــر او
آتشی از ســــوز عشـــق ، در دل داود بــــود
تــــا به فلک می رسید ، بـانگ مزامیـــــر او
( شیخ اجل سعدی شیرازی )
دیشب نیز شبی بود ، به یاد دوست . . . . هر چه بود . . . . گذشت !

شرایط سخت زندگی زمان آزمون است ، آزمون باورها . در شرایط سخت است که می توانیم ایمان خود را محک زنیم .
" . . . . . چنانکه آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود و مردم از روی کنجکاوی ، از مسافت دور ، برای دیدن شیر قصد آن بیشه می کردند. یک سال در راه مشقت می کشیدند و چون به آن بیشه می رسیدند و شیر را از دور می دیدند ؛ می ایستادند و یک قدم نمی توانستند پیش روند!
گفتند : آخر شما به عشق این شیر تحمل این شدائد و سختیها کردید ؛ و این شیر را خاصیتی است که هر که پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی بمالد ، هیچ گزندی بر وی نمی رساند و اگر کسی از او ترسان باشد ، شیر بر وی خشم می گیرد و شاید بعضی را هلاک کند ، که چرا نسبت به من گمان بد می برند ؟! . . . . . . . . . . . . . گفتند : آن همه قدمها که زدیم ، آن همه سهل بود ، یک قدم در اینجا نمی توانیم زدن !!!
اکنون مقصود از ایمان ، همان یک قدم است و این قدم سخت عظیم و نادر است و جز کار خاصان و مقربان نیست ! . . . . . "
حضرت مولانا – فیه ما فیه –
پی نوشت : دوستتر می داشتم کلام ارزشمند حضرت مولانا را همانگونه که در کتاب گرانسنگ فیه مافیه آمده بود به رشته ی تحریر در می آوردم ؛ لیکن تذکر دوستان فاضلم را - که روان سازی را جهت استفاده ی بهینه ، ارجح می دانستند – ارج نهاده و با رعایت امانت ، قسمتهایی از متن را ، به گفتار امروزین نزدیک نمودم .
