
الهی !
تو آنی که از بنده ناسزا بینی ،
و به عقوبت نشتابی !!
از بنده کفر می شنوی ،
و نعمت ، از وی بازنگیری !!
توبت و عفو بر وی عرضه می کنی ،
و به پیغام و خطاب خود ، او را ، می بازخوانی !!
وگر باز آید ،
وعده ی مغفرت می دهی که :
« ان ینتهو یغفر لهم ما قد سلف !! »
چون با دشمن بد کردار چنینی !
چه گویم که با دوستان نیکوکار ، چونی ؟!!
مناجات نامه ( خواجه عبدا... انصاری )

نــاز کمتــر کن که من ، اهل تمنا نیستم
با خیالت ساختم ! یک لحظه تنها نیستم
===============================
امروز با شنیدن خبری ( که مدتها منتظر شنیدن آن بودم ) بسیار خوشحال شدم ![]()

" واعظی به جوار حق پیوست . وزیر شاه به جنازه ی او حاضر شده گفت : ای واعظ ! وعظهای بسیار خوب از تو شنیدم ؛ اما اینچنین وعظ که امروز گفتی ، هرگز نگفته بودی ! اصل همه ی وعظها این است که امروز گفتی ؛ هر چه پیش از آن گفتی همه فرع بود .
. . . . . " هستی و نیستی " ضداند ، چندانکه " هستی " قوت می گیرد، آدمی از عالم " نیستی " دورتر و بیگانه تر می گردد و تیغ اجل بر هستی می رسد ، زیرا اجل نیستی است ، می آید تا هستی را بر هم زند و هست را نیست گرداند ! پس هر که نیست شد از تیغ اجل رهید ! بلکه اجل مدد و قوت او باشد ؛ چنانکه آبی به آبی رسد و بدو پیوندد و آن آب از او قوت گیرد و افزون شود ، آب هم از آب مصفا شود . . . . . . پس آن لحظه که دل روشن می شود و از خواب غفلت بیدار می گردد ، دست بر آن چیزی می زند که رستگاری او در آن است ، پس باید که هر که عاقل است و مقبل ، همیشه آن ورزد و این حالت مهیب ( مرگ ) را از خود بعید و دور نداند .
مــــرگ در راه ایستاده منتظـــر
خواجه بـــر عزم تماشا می رود
مرگ از خاطر به ما نزدیکتر !
خاطــر عاقل کجاها می رود ؟!
تن مپـرور! زانکه قربانیست تن
دل بپــرور ، دل به بالا می رود "
بهاءالدین محمد ( سلطان ولد )
فرزند حضرت مولانا
پی نوشت 1 : ایام سوگواری بی بی دو عالم ، دخت نبی مکرم ، حضرت فاطمه ( س ) بر همه ی دوستداران آن بزرگوار تسلیت و تعزیت باد .
پی نوشت 2 : خبر درگذشت برادرِ دوست عزیزمان « امیر» با خبر مفارقت دوست و همراه عزیزی که با دلنوشته های زیبایش ، در وبلاگ ( من یک مادرم . . . همین ! ) آشنا بودیم ؛ توأم گشته و موجب تالم و تاثر بسیاری از دوستان گردید ؛ ضمن طلب غفران و تقاضای علو درجات برای آن سفر کردگان به دیار دوست ، از خداوند متعال ، آرزوی صبر و سلامت برای بازماندگان دارم .

از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید ، جو ز جو
" . . . . مثلآ دَه کس خواهند که در خانه ای روند ، نُه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند ؛ قطعآ این کس با خویشتن بیندیشد و زاری کند که : « عجب ! من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند بروم ؟! و از من چه بی ادبی آمد ؟! » باید که باز گناه بر خود نهد و خویشتن ، مقصر و بی ادب شناسد ؛ نه چنانکه گوید : « این را با من ، حق می کند ! من چه کنم ؟! خواست او چنین است !!! » اگر به خواستی راه دادی ، که این به کنایت ، دشنام دادن است حق را ؛ و شمشیر زدن بر حق ! . . . . حق تعالی منزه است از خویش و اقربا ، هیچ کس به او راه نیافت الا به بندگی . . . . "
حضرت مولانا « فیه ما فیه »
عجیب است ! این روزها زیاد می بینیم : تا با مشکلی مواجه می شویم یا ازپس انجام کاری بر نمی آییم ، آنرا منتسب به خواست خدا ( یا دیگران ) می کنیم و با فرافکنی ، مسئولیت از خود ساقط می نماییم !! تلاشمان اندک است ولی بهره ی فراوان می خواهیم !! نیت و دست و زبان خیر نداریم و طلب نیت و دست و زبان خیر می کنیم !!! و اگر به ما روا نشود . . . . . ایراد را از خود نمی بینیم !!!
چرا در اینگونه مواقع ، حساب را از خود آغاز نمی کنیم و پیش از ملامت دیگران به ملامت خود نمی پردازیم ؟! همواره در پی نتیجه هستیم ، بی آنکه تمام همت خود را مصروف آن کنیم ، و نتیجه ای را طلب می کنیم که ساخته ی ذهن ماست ؛ نه آن نتیجه ای که باید عایدمان شود!!!
درست است که مشیت و خواست خداوند برتر از خواست انسان است ؛ اما از یاد نبریم که :
« مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد ! »
و دیگر آنکه :
« ما مکلف به انجام هستیم ، نه مکلف به نتیجه »
باشد که آرامش و ایمانِ گریخته از دلهایمان ، به مأوا باز آید .
شهريار کوچولو همين جوری سلام کرد .
مار گفت : سلام .
شهريار کوچولو پرسيد : رو چه سياره ای پايين آمده ام ؟
مار جواب داد : رو زمين تو قاره ی آفريقا .
- عجب ! پس رو زمين انسان ها به هم نمیرسند ؟!
مار گفت : اينجا کويره . تو کوير کسی زندگی نمیکنه . زمين بسيار وسيعه .
شهريار کوچولو روی سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد . گفت : به خودم میگم، ستارهها واسه اين روشنند که هرکسی بتونه يک روز مال خودش را پيدا کنه ! . . . . اخترک منو نگاه کن ! درست بالا سرمونه . . . . اما چقدر دوره !!!!
مار گفت : قشنگه . اينجا اومدی چی کار ؟!
شهريار کوچولو گفت : با يک گل بگومگوم شده .
مار گفت : عجب !!!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهريار کوچولو درآمد که : آدمها کجان ؟! آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايی میکنه .
مار گفت : پيش آدمها هم احساس تنهايی میکنی .
« برگرفته از کتاب جاودانی شازده کوچولو شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری »
پی نوشت : روز چهارم خرداد سالروز ولادت دوست بسیار عزیز و گرامیم نسترن ( صاحب وبلاگ زیبا و ارزشمند نرگسی ) است . عزیزی که در دلنوشته های زیباش عطر وجود دوست جاریه .
نسترن جان : تولدت مبارک . امیدوارم که وجود نازنینت همواره با صحت و سلامت قرین باشه و سایه ی پر مهرت بر سر ما و دیگر عزیزانت ، مستدام .
