عکس هایی است از طبیعت زیبای نزدیک تهران
ره آورد سفر کوتاهی که در خلال تعطیلات ماضی دست داد .
تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید .
|
||
![]() |
![]() |
سخت است زیستن در روزگاری که سفلگان ، عشق را در سرهرکوی برزن در معرض بیع و شراع گذارده و آنرا ملعبه ی مطامع خود می کنند . برخی برای بدست آوردن درمی چند ، برخی برای اطفاء شهوت ، برخی برای فرو نشاندن حقد درون ، برخی برای ریشخند ، برخی برای گذران اوقات فراغت ، برخی برای فرار از حقارت و برخی برای اثبات خویش به خویشتن .
افسوس که قدرعشق ندانند و اعتلای خود نخواهند ! هم از این روست که به نفرینش دچار می شوند و خود ملعبه ی دست دیگران !
" علت بدنامی عشق ، منحرف شدن عاشقان فرومایه از راه درست است . . . . و از این روست که وقتی دل به کسانی می بندیم و شکست می خوریم ، کمر به خدمت عشق بستن را ملامت می کنیم و عشق را سزاوار سرزنش !!!
در صورتی که اینگونه نیست ؛ هدف غایی ازجوشش عشق ، آفرینش و زایندگی درزیبایی است ؛ نه زایش زشتی ، خودخواهی ، دروغ و پلشتی .
گاهی گویند که عشق وسیله ای است برای رسیدن به نیمه ی گمشده !! نه ! چنین نیست ، زیرا بسیار دیده شده که حتی عضو فاسد و یا مضر را باید برای نجات جان دفع کرد! "
راه صعود از نردبان عشق را چه زیبا بیان کرده افلاطون به نقل از سقراط !
" کسی که بخواهد راه درست عشق را بپیماید ، باید در دوران جوانی فقط به یک زیبا روی دل ببندد و این دلبستگی اندیشه ی خوب و زیبا برای وی پدید می اورد و وقتی که چنین شد ؛ او پی می برد که زیبایی یک بدن ( صورت ) همانند زیبایی بدن های دیگر است ؛ پس عشق به آن بدن زیبا ، همانندعاشق شدن به تمامی ابدان زیباست و حقیر است عاشق شدن تنها به یک بدن !! پس باید متوجه ی مرحله ای بالاتراززیبایی بدن شد که همانا زیبایی جان ( روح ) است که از اثر پیوند با روحی زیبا ، با فضیلت و پرهیزکار( هر چند بی بهره از زیبایی رخسار) حاصل می شود و از اینجاست که پیوسته در اندیشه ی او خواهد بود و افکار و اندیشه هایش را می جوید و می آفریند که بتواند آن را بهتر و کاملتر سازد و بدین سان به مقامی می رسد که بتواند زیبایی را در قوانین و اجتماعات و اخلاقیات و . . . جای دهد .
اینجاست که او پی می برد که زیبایی یک فرد در برابر زیبایی اجتماع بی ارزش است و در این مرحله متوجه شناخت آنها خواهد شد و به میان دریای مواج زیبایی می راند و از عشق بی پایان ، به حکمت و دانش روی می اورد و اندیشه های زیبا می آفریند و با نیرویی که در این مرحله بر او مسلط می شود ، طبیعتی بر وی آشکار می شود که زیبایی اش بی پایان است و این غایت و سرانجام همه ی کوششهاست . زیبایی ای جاودانه که نه به وجود می آید و نه فانی می شود ؛ نه کوچکتر می شود و نه بزرگتر ؛ از هر طرف که به آن بنگری جز زیبایی چیزی ندارد ؛ در زیبایی ، قابل قیاس با هیچ چیز نیست ؛ و با هر دیده ای و به چشم همگان زیبایی اش نظیر ندارد ! زیبایی اش مطلق است و جاودانه !
همه ی زیباییهای این جهان وامدار زیبایی اوست در حالی که از این بخشش کاستی نمی یابد و از دگرگونی و کم و کاست و افزایش در امان است ( و او نیست مگر خالق همه ی زیباییها یعنی ذات لایزال خداوند )
پس کسی که به رهبری عشق ، زیباییهای خاکی و زمینی را بنگرد و نیز اگر آنها را چون پلکانی به کار گیرد که او را پله پله به هدف و مقصود برساند ؛ از یک زیبایی به دو زیبایی می رسد و از آنجا به زیبایی تن و اندام و از آنجا به زیبایی اخلاق و منش و صداقت و رفتار نیکو ؛ و چون از از آن بگذشت به زیبایی خرد و حکمت می رسد و از زیبایی دانش و حکمت به زیبایی دانش مطلق و بی پایان .
در این هنگام است که زندگی برای نوع بشر ارزش زندگی کردن می یابد و اگر گوشه ای از این زیبایی بر ما رخ نماید ؛ هرگز حاضر نیستیم که دل از آن برکنده یا آنرا با چیزی عوض کنیم و حتی از آب و نان غافل می شویم تا فرصت تماشای این زیبایی از کف ندهیم !
سعادتمند کسی که به این جاودانگی دست می یابد و حاضر و ناظر عشق و زیبایی مطلق ( خداوند ) است."
و چه مفلوک اند و دور از واقعیت ، کسانی که اینهمه زیبایی وا می گذارند و کژ رفتاریها و اعمال نابخردانه ی خود را عشق می پندارند و تصور دارند که با تزویر و ریا دیگران را فریب می دهند ؛ حال آنکه فریبکاران ، اول خود را می فریبند . کناسان را تاب نکهت و عطر جان پرور نیست ؛ پس سزاوار همانند که می جویند .
برداشت آزاد و تلخیص شده از کتاب ضیافت ( افلاطون )
![]() |
![]() | |
|
||
![]() |
![]() |
دیشب لب رود ، شیطان زمزمه داشت .
شب بود و چراغک بود .
شیطان ، تک و تنها بود .
باد آمده بود ، باران زده بود .
شب ، تر
گل ها ، پرپر .
بویی نه به راه .
ناگاه . . . .
آیینه ی رود ، نقش غمی بنمود ؛
شیطان لب آب .
خاک سیا در خواب .
زمزمه ای می مرد .
بادی می رفت ،
رازی می برد !
زنده یاد : سهراب سپهری
=========================
دیگه ساکت می شم و فقط به این . . . . بازی !!! . . . . نگاه می کنم !
===============================
اهل کـــام و آز را در کوی رنــــــدی راه نیست
رهروی بـــاید جهانسوزی ، نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خـــــــــاکی نمی آیــــــــد به دست
عالمی دیگر ببایــــــــد ساخت و ز نـــــــو آدمی




