
" صورت ، فرع عشق آمد که بی معنی ، این صورت را قدر نبود . فرع آن باشد که بی اصل نتوان بودن ، پس الله را صورت نگویند ؛ چون صورت فرع باشد ، او را فرع نتوان گفتن .
صورت ار بـــا تــــو نبــاشد گــــو مباش
خاک بر سر جسم را ، چون جان توئی
سوال کردند : معنی نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست ، پس فرع ِصورت باشد . گوییم : چرا معنی متصور نیست بی صورت که می گویید ؟! هر که می گوید غلط می گوید ، بل ، انگیزنده ، صورت است . صد هزار صورت از عشق انگیخته می شود ، هم مُمثَل هم مُحَقَق . اگر چه نقش بی نقاش نبود ، لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل ! تا عشق خانه نبود ، هیچ مهندس صورت و تصوّر خانه نکند و همچنین گندم سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک ! و صورتِ گندم همان است ، پس قدر و قیمتِ صورتِ گندم به عشق آمد ؛ . . . . . سوال کردند که عشق آخر افتقار است و احتیاج به چیزی ، پس چون احتیاج اصل باشد و محتاج الیه فرع ؟!!!! جواب گفتم : این سخن که می گویی از حاجت می گویی ، آخر این سخن از حاجتِ تو هست شد ، که چون میل این سخن داشتی ، این سخن زاییده شد . پس احتیاج مقدّم بُوَد و این سخن از او زاییده ؛ پس بی او ، احتیاج را چون وجود بُوَد ؟!! پس فرع ِ او نباشد . گفت : آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود ، پس مقصود فرع چون باشد ؟! گفتیم : دائمآ فرع مقصود باشد ، که مقصود از بیخ ِ درخت که ( اصل ) است ، ( فرع ِ ) درخت است که میوه است ! "
حضرت مولانا ( فیه ما فیه )
نظر شما چیست ؟!!

" . . . . . یکی در زمان مصطفی (ص) آمد و گفت : من این دین را نمی خواهم ؛ والله که نمی خواهم . این دین را باز بستان . چندان که در دین تو آمدم روزی نیاسودم ، مالم رفت ، زن رفت ، فرزند نماند ، حرمت نماند ، قوّت و شهوت نماند . گفت : حاشا که دین ما هرجا که رفت باز نیاید ؛ تا او را از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند ، دست از سر او بر نمی دارد . چگونه معشوق است ، تا در تو سر موئی مهر خودت باقی باشد ، به خویشتن راهت ندهند ؛ به کلی از خود و از عالم بیزار می باید شدن تا دوست روی نماید . اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت ، تا او را به حق نرساند و آنچه ناباب است از او جدا نکند ، از او دست برندارد . . . . .
گویند معلمی از بینوایی دُرّاعه ی کتان در فصل زمستان پوشیده بود . خرسی را سیل از کوهسار در ربوده بود ، می گذرانید و سرش در آب پنهان ؛ کودکان پشت وی را دیدند . گفتند : استاد ! اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست ؛ آنرا بگیر . استاد از غایت احتیاج و سرما در جست که پوستین را بگیرد ، خرس ، تیزچنگال در وی زد ، استاد در آب گرفتار خرس شد . کودکان بانگ می داشتند که : ای استاد پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن ، تو بیا !! گفت : من پوستین را رها می کنم ، پوستین مرا رها نمی کند ، چه چاره کنم ؟! . . . . .
راه دنیا و آخرت بر ضد هم هستند ؛ چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین ، باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد . . . . شوق حق تو را کی گذارد ؟! که این جای شکر است که ما به دست خویشتن نیستیم ؛ به دست حقیم . . . . . "
حضرت مولانا ( فیه ما فیه )
![]() |
![]() | |
|
||
![]() |
![]() |
" قایم موشک " یا " قایم باشک "
اسم رو ولش کن . . .
فرقی نداره .
آدم بزرگا دنبال اسم و رسمن !!!
پس من چشم می ذارم . . .
تو قایم بشو .
اما . . . . . .
دورتر از خیالم نری ها !

باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد ؛ می خواند :
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیش است !
رهگذر خسته به شب می نگرد ؛ می گوید :
چه بیابانهایی باید رفت !
باید از کوچه گریخت !
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر
به حکایت ها دل می سپرند !
پشت دیوار ، کسی - دریاواری بیدار –
به زنان می نگریست !
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
و برای تو - برای تو و باد -
آبهایی دیگر در گذرست !
باید این ساعت - اندیشه کنان می گویم –
رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید
و شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
باید عاشق شد و ماند !
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد ؛ می خواند :
باید عاشق شد و رفت ،
بادها در گذرند !
زنده یاد : محمود مشرف آزاد تهرانی ( م . آزاد )





