
" . . . . . در زمین حیوانکی است که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد . او را چشم و گوش نیست ، چون به آن حاجت ندارد ؛ زیرا در آن مقام که اوست ، محتاج چشم و گوش نیست ؛ نه آنکه خدا را چشم و گوش کم است یا بخلی هست !!! الاّ چیزی به حاجت دهد . چیزی که بی حاجت دهد ، بر او بار گردد ؛ حکمت و لطف و کرم حق ، بار برمی گیرد ؛ بار کی نهد ؟!! همچنان آلت نجّاری و درودگر را از تیشه و ارّه و مبرد و غیره به خیاطی دهی که این را بگیر و آن کار کن ! بر او بار گردد ، چون به آن نتواند کار کردن ! پس حق تعالی هر چیزی را به حاجت دهد ، همچنان که آن کرمان که در زیر زمین در آن ظلمات زندگانی می کنند !
خلقانند در ظلمت این عالم ( که ) قانع و راضی اند و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ، ایشان را چشم و بصیرت و گوش و هوش به چه کار آید ؟! کار این عالم به چشم حسّی ( ظاهر ) که دارند ، بر می آید و عزم آن طرف ندارند . آن بصیرت به ایشان چون دهند ؟!!! چون ، به کارشان نمی آید !!! . . . . . "
حضرت مولانا ( فیه ما فیه )
ره آورد سفر نیاسر (کاشان)
۱۶ / ۸ / ۸۷

آتشکده ی نیاسر

آتشکده ی نیاسر در هنگام غروب

نمای دیگری از آتشکده

چشم انداز آتشکده

چشم انداز آتشکده از زاویه ای دیگر

رصدخانه ی نیاسر

نمایی از تالار ( اسکندریه )

تالار ( اسکندریه )

تالار ( اسکندریه )

چشم انداز تالار

چشم انداز تالار

جلو خانِ تالار

چشم اندازی از شهر نیاسر ( بیرون تالار )

چشم انداز بیرونی تالار

خزان

مجرای آبشار

عکسهای زیر را در فروردین ماه امسال از قسمت پایین آبشار گرفته ام

قسمتی از تنگه ی ورودی آبشار

آبشار نیاسر

نمایی دیگر از آبشار


عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود (فریدون مشیری)
برای اینکه تا بازگشت سینای عزیز از بحث دور نشیم ٬ من این شعر رو انتخاب کردم تا انشاالله سینا جان برگرده و بحث رو با دوستان عزیز ادامه بدهیم ..

الهی !
تا آموختني را آموختم
و آموخته را برانداختم
و انداخته را بيندوختم
نيست را بفروختم
تا هست را بيفروختم
الهي !
تا يگانگي بشناختم
در آرزوي شادي بگداختم
کي باشد که گويم
پيمانه بينداختم ؟
وز علايق واپرداختم
و بُودِ خويش جمله درباختم
کي باشد کين قفس بپردازم
در باغ الهي آشيان سازم ؟
الهي !
گاه ميگويي که فرود آي
و گاه مي گويي که گريز !
گاه فرمايي که بيا
گاه مي گويي که پرهيز!
خدايا !
نشان قربت اين است ؟!!!!
يا محض رستاخيز ؟!!!
هرگز بشارت نديدم تهديد آميز !!!
از مناجات نامه ی خواجه عبدا... انصاری
