تبليغاتX
هبوط

 

 

" . . . . . در زمین حیوانکی است که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد . او را چشم و گوش نیست ، چون به آن حاجت ندارد ؛ زیرا در آن مقام که اوست ، محتاج چشم و گوش نیست ؛ نه آنکه خدا را چشم و گوش کم است یا بخلی هست !!! الاّ چیزی به حاجت دهد . چیزی که بی حاجت دهد ، بر او بار گردد ؛ حکمت و لطف و کرم حق ، بار برمی گیرد ؛ بار کی نهد ؟!! همچنان آلت نجّاری و درودگر را از تیشه و ارّه و مبرد و غیره به خیاطی دهی که این را بگیر و آن کار کن ! بر او بار گردد ، چون به آن نتواند کار کردن ! پس حق تعالی هر چیزی را به حاجت دهد ، همچنان که آن کرمان که در زیر زمین در آن ظلمات زندگانی می کنند !

خلقانند در ظلمت این عالم ( که ) قانع و راضی اند ‌و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ، ایشان را چشم و بصیرت و گوش و هوش به چه کار آید ؟! کار این عالم به چشم حسّی ( ظاهر ) که دارند ، بر می آید و عزم آن طرف ندارند . آن بصیرت به ایشان چون دهند ؟!!! چون ، به کارشان نمی آید !!! . . . . . "

 

                                                حضرت مولانا ( فیه ما فیه )

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در دوشنبه 1387/08/27 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

 

ره آورد سفر نیاسر (کاشان)

۱۶ / ۸ / ۸۷

آتشکده ی نیاسر

آتشکده ی نیاسر در هنگام غروب

نمای دیگری از آتشکده

چشم انداز آتشکده 

چشم انداز آتشکده از زاویه ای دیگر

رصدخانه ی نیاسر

نمایی از تالار ( اسکندریه )

تالار ( اسکندریه )

تالار ( اسکندریه )

چشم انداز تالار

چشم انداز تالار

جلو خانِ تالار

چشم اندازی از شهر نیاسر (  بیرون تالار )

چشم انداز بیرونی تالار

خزان

مجرای آبشار

 

عکسهای زیر را در فروردین ماه امسال از قسمت پایین آبشار گرفته ام 

 

قسمتی از تنگه ی ورودی آبشار

آبشار نیاسر

نمایی دیگر از آبشار

نوشته شده توسط سودابه و سینا در سه شنبه 1387/08/21 ساعت 19:0 | لینک ثابت |

از همسرم سوال کردم : عشق چیه ؟!

خندید و گفت : عاشق شدی ؟!

کفتم : چرا که نه !!! اما میشه لطفآ عشق رو تعریف کنی ؟!

لبخندی زد : مبارکه !

سپس فکری کرد و گفت : عشق همون دوست داشتنه .

گفتم : پس اگر هر کسی رو دوست داشته باشیم ، یعنی عاشقش هستیم ؟

گفت : نه !!!

قدری  بیشتر اندیشید و دوباره گفت : فکر کنم که عشق همون محبته !

گفتم : پس اگر حتی به غریبه ای محبت کنیم دلیل برعشقه ؟!!!

سری جنباند و گفت : نه !

قدری تامل کرد و سرانجام مستاصلانه پرسید : راستی ! عشق چیه ؟!!

نعریف کلمه ای که در ابتدا بسیارساده می نمود ، اینک ذهن او را نیز درگیر خود نموده بود !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * *

 

شاید یکی از رساترین توصیفات از عشق را محی الدین ابن عربی صوفی ، عارف و حکیم مسلمان اندلسی به ما ارائه کرده است که فرمود : " هر کسی که عشق را تعریف کند آنرا نشناخته ، کسی که ازجام عشق جرعه ای نچشیده باشد ، آنرا نشناخته و کسی که گوید از جام شراب عشق سیراب شدم ، آنرا نشناخته . . . . چون عشق شرابی است که کسی را سیراب نمی کند " و حضرت مولانا را نیز عقیده بر آن است که " عشق تعریف شدنی نیست از آن رو که عشق یافتنی است نه بافتنی ! و تنها می توان آنرا حس کرد "

عشق را راه فنا شدن در ذات معشوق و وحدت عاشق و معشوق می دانند و راهی برای وصال به حق .

 

         عشق معـراجی است سوی بام سلطان جمال

                                      از رخ عـــاشق فـــــرو خــــوان قصه ی معراج را  

 

و چون انسان عشق را دریابد و به این حالت رسد در جهان دیگر زندگی می کند و عالمی دیگر در درون خود ایجاد می کند ؛ که در آن کین ، حسد و خشم و نفاق راه ندارد و خودخواهی به دیگر خواهی مبدل می گردد . حقارت های بشری مرده و همه جا را نوروصفا ومهرو وفا پرمی کند . عشق عامل پویایی و حرکت می شود . . . . حرکت به سوی خدا . چنانکه ( افلاطون ) فیلسوف پرآوازه ی یونانی در کتاب ( ضیافت ) خود به پویایی عشق اشاره می کند و یا نام کتاب ( اسفار اربعه ) ی  فیلسوف نامدارمسلمان ( ملاصدرا ) کنایتی به این معناست .

از پیر هرات ( خواجه عبدا... انصاری ) نقل است که فرمودند : " برکت آسمانها از سپهر است و برکت جانها از مهر ، چنانکه مرغ را پر باید ، آدمی را سر باید ، جوینده را صدق باید و رونده را عشق باید "

 

* * * * * * * * * * * * * * * * *

 

بسیاری از عرفا و اهل معنا عشق را یک نوع و دارای درجات گوناگون می دانند همانند عارف کامل حضرت روزبهان بقلی که به جهت درک ملموس ، عشق را به پنج درجه ی عشق الهی ( خاص اهل مشاهده ) عشق عقلی ( ازآن اهل معرفت ) عشق روحانی ( خاص خواص آدمیان ) عشق بهیمی ( مخصوص اراذل ) و عشق طبیعی ( از آن عموم خلق ) تقسیم کرده اند ؛ و نيز  حضرت  مولانا با ذكر يك داستان ساده به این معنا اشاره می کند آنجا که : استاد شيشه گر شاگرد احولي داشت كه همه چيز را دو تا مي ديد ، روزي استاد از شاگرد خود مي خواهد تا آن شيشه را از كارگاه شيشه گري نزد او بياورد ، شاگرد چون به درون كارگاه مي رود به دليل چشمان لوچي كه دارد از استاد مي پرسد : در اين جا دو شيـشه وجود دارد ، من كـدام يـك را بيـاورم ؟ استـاد با اطمينان تمام مي گويد : آن جا يك شيشه بيشتر نيست ، همان را بياور. شاگرد احول پس از پافشاري زياد به استاد مي گويد : من نمي دانم كدام يك از اين دو شيشه را بياورم . استاد سرانجام مي گويد : اكنون يكي از شيشه ها را بشكن و ديگري را بياور. شاگرد فرمان استاد را اطاعت مي كند ، اما با تعجب تمام مي بيند با شكستن يك شيشه ، ديگري نيز شكسته مي شود !!

 

       گفـت استــــاد احـــولــي را كـانـــــــدرآ

                                      رو بــــرون آر از وثـــــــاق آن شيـشه را

       گفت احـــول ز آن دو شيشه مــن كدام

                                      پـيش تــــــو آرم بكــن شــــــــرح تمـام

       گفت استـــاد آن دو شيـشه نيـست رو

                                     احــــولي بگـذار و افـــــــزون بيـن مـشو

        گفـت اي استـــــــا مـرا طـعنـه مـــــزن

                                     گفت استـا آن دو يـك را در شكــــــــــن

        شيـشه يـك بــــود و بچشمش دو نمود

                                     چون شكست او شيشه را ديگر نبــــود

 

به عبارت دیگر سریان عشق در همه ی موجودات بر حسب درجه و لیاقت آنان است ؛ و شاید این یافته ی اسپنسر فیلسوف شهیر فرانسوی در باب رابطه ی تشخص با تناسل  بتواند علت نایاب بودن عشق پویا و واقعی را توضیح دهد که گفت : " تشخص با تناسل رابطه ی معکوس دارد ، یعنی هر قدر پیشرفت و خصوصیات یک فرد عالیتر باشد ، شماره ی آن نسل کمتر خواهد بود ! " به عبارت دیگر عشق در وجود تمام انسانها به ودیعه گذارده شده است تا همانند نردبانی از آن برای وصال به مراتب بالاتربهره برند ، لیکن صعود هر کس به قدر همت اوست و آدمیان سست عنصر چون تاب تحمل مشقت ندارند ، ازصعود به مراتب بالاتر باز می مانند و تنها عده ی کمی به این مهم نائل می آیند و این سفر به پایان می رسانند . همانند داستان تمثیلی سیمرغ و سی مرغ  که در آن صدها هزار پرنده در جستجوی مطلوب خویشتن  به سوی قاف پر کشیدند و پس از سفری سخت و طاقت فرسا ،  تنها سی مرغ بدانجا رسیدند و شاهد موفقیت در آغوش کشیدند !!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

علل نافرجامی عشق ها  

 شاید شایسته بود که در ابتدا به مسائل دیگر در مورد عشق پرداخته می شد ، چرا که  نافرجام ماندن هر عشقی به علت و شروع آن عشق باز می گردد  ؛ که به چه عاشق شده ایم ؟! به رویی ؟ به مویی ؟ یا به خویی ؟! در عشق چه می جوییم ؟ گمشده ی خود ؟ نیاز خود ؟ بازیچه ی خود ؟ خدای خود ؟ خود خویشتن ؟ یا . . . . . یقین است که میزان پویایی و  صبر و استقامت ما ، به هدف ما از عشق برمی گردد . اما می خواهم در این نوشتار واژگونه عمل نمایم و از معلول به سوی علت حرکت  کنیم ؛ پس به برخی از علل نافرجامی عشقها می پردازم .

-         نگاه اسطوره ای به عشق : گاهی عشق را چنان دست نیافتنی می کنیم که نشان از آن را جز در افسانه ها نمی توانیم بیابیم !! و با باوراین نکته ، سالک یا عاشق یارا و توان ورود به این عرصه در خود نمی بیند و اگر هم جسارت نماید و ورود کند ، دیر نباشد که در برابر سختی ها و رنجها ( که از مسائل گریز ناپذیر عشق است ) صبر و شکیبایی از کف می دهد و یگانه راه را در مفارقت از عشق می یابد !

-         عشقهای یک سویه : عشق یک امر دوسویه است که کشش توام عاشق و معشوق را می طلبد .

 

           تا که از جانب معشوق نباشد کششی

                                          کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

 

-         عدم تجانس عاشق و معشوق : علیرغم اینکه شاید این معنا در عشق حقیر بنماید ، لیکن تجانس بین دو گونه ی نزدیک به هم بهتر می تواند منویات درونی افراد را با هم همراه نموده  و در هنگام برخورد با مشکلات احتمالی ، توان برخورد با این مشکلات را مضاعف کرده و از تشدید اختلاف در هنگام شداید جلوگیری می کند . تجانس ها ی فرهنگی ، سیاسی ، دینی ، اقتصادی ، علمی و . . . مواردی است که در بسیاری از مواقع به فراموشی سپرده شده و یا عالمآ و عامدآ نادیده انگاشته می شود . تمثیل این مهم را حضرت مولانا در داستان دعوت مرغ از اشتر برای آمدن به لانه ی خود ، چه زیبا بیان فرمودند که :

 

            مــــرغِ خانه اشتـــــری را بی خــــرد

                                         رسم مهمانش به خـــانه می بـــــرد

            چون به خانه مرغ ، اشتــــر پـــا نهاد

                                         خانه ویران گشت و سقف انــدر فتاد

            خانه ی مــرغ است هوش و عقل ما

                                         هوش صــــالح ، طالب ناقــــه خـــدا

 

و همین مضمون در دیوان شمس بدینگونه آمده است که :

  

        از بهر مــــــرغ خـــــــانه ، گـــــــر خـــــانه بسازی

                                   اشتــــــــر در او نگنجــــــد بــــــــــا آن همه درازی

        آن مرغ خانه ، عقل است و آن خانه ، این تــن من

                                   اشتــــــر جمـــال عشق است با قـــد و سرفرازی

 

-          نیازهای زودگذر و حقیر ( عشقهای رنگی ) : در بیشتر موارد انسانها نیازها و امیال گذرا و پست خود شامل شهوت ، نیاز به دوست داشتن ، نیاز به دوست داشته شدن ، نیاز به سنگ صبور، کنجکاوی ، گذران وقت و سرگرمی و بازی !! ، نیاز به همدم ، عادت به یکدیگر ، نیاز به رسیدن به قدرت و ثروت ، تفاخر به دیگران !! جستجوی عشق مرده ، رقیب تراشی  ، عشق حسابگرانه ، و  . . . . . بسیاری موارد از این دست را - که حضرت مولانا به عنوان عشقهای رنگی ازآن یاد می کنند – با عشق واقعی اشتباه می گیرند و البته این نوع عشقها ی رنگی بسته به نوع نیاز ، قطعآ دارای تاریخ مصرف است ! همانند داستان کنیزک و پادشاه ( اولین داستان از دفتر اول کتاب گرانسنگ مثنوی ) که نمونه ای است زیبا از اینگونه دلبستگی های گذرا !

-          خودخواهی : یکی دیگر ازعلل عمده ی نافرجامی عشق ، خودخواهی است که از آن به عنوان ( عشق به خود ) نیز یاد می شود . خودخواهی نقطه ی مقابل عشق ( دیگر خواهی ) است . در عشق انسان از حالت فردیت خارج و به مرحله ای بالاتر از تکامل و به قالبی جدید دست می یابد . پیوستن از جزء به کل . در حقیقت این گسستن از خود و منیت ها و پیوستگی با کل ، به دلیل دستیابی به دیدگاهی جدید و گسترده شدن افق دید ، هم باعث تکامل عاشق و معشوق می گردد و هم با ترکیب تواناییهای بالقوه و بالفعل آنان امر تکامل معنوی و رشد را تسریع می بخشد . متاسفانه در بسیاری از موارد این تغییر تکاملی ، به دلیل عدم آشنایی فرد با مقوله ی  تغییر ، یا با مقاومت درونی و بیرونی افراد روبرو می شود و یا به دلیل محدود بودن افق دید و نگرش فرد و رضایت او به امور پست و جزیی ( عشقهای رنگی ) ، این معنا در تضاد با عشق قرار می گیرد و باعث مفارقت می گردد . حضرت مولانا این مطلب را ضمن حکایتی زیبا در دفتر سوم توضیح داده است که : " عاشق نمایی وقتی به وصال معشوق می رسد ، بدون توجه به حظ حضور او ، خود را به خواندن نامه هایی که در ایام فراق میان آن دو مبادله شده بود مشغول می دارد ؛ و چون با گلایه ی معشوق روبرو می شود ، اعتراف می کند که دوران فراق برای او دلنشین تر از وقت وصال است !! معشوق او را نکوهش می کند که تو عاشق احوال خودی نه عاشق من !

 

            گفت : پس من نیستم معشــوق تــو

                                        من به بلغـــــار و مـــــــرادت در قُتــــو

             عاشقی تـــو بــــر مـــن و بـــر حالتی

                                        حــــالت انـــــدر دست نبــــود بـا فتی

             پس نیم کلی مطلوب تـــــــو ، مـــــن

                                        جــــــزو مقصودم  تـــو را انــــدر زَمَــن

             خانه ی معشوقه ام ، معشـوق ، نی

                                        عشق بر نقــد ست ، برصندوق ، نی

 

یا در دفتر ششم می فرماید :

 

              از قــــدح گــر در عطش آبی خورید

                                         دردرون آب ، حــــق را نـــــاظـــــرید

              آنکه عــــــاشق نیست او در آب در

                                         صورت خود را بیند ای صــاحب بصر

 

* * * * * * * * * * * * * * * * *

     

به یاری حق در پست های بعدی به برخی دیگر از علل مهم نافرجامی عشق ، چون  تغییر ، عادت ، عدم پایداری و صبر درعشق ، انعطاف ناپذیری ، سطحی نگری و . . . و سپس به مقولات مهم رابطه ی عقل و عشق ، قابلیت ها و تواناییهای عشق ، و . . . . . . خواهیم پرداخت . نظرات و پیشنهادات گرامیان و صاحب نظران عزیز باعث غنای این مباحث خواهد بود .  

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در یکشنبه 1387/08/19 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

 

b_083205.jpg

 عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی عشق را ایینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می خواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار

عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود                               (فریدون مشیری)

 

برای اینکه تا بازگشت سینای عزیز از بحث دور نشیم ٬ من این شعر رو انتخاب کردم تا انشاالله سینا جان برگرده و بحث رو با دوستان عزیز ادامه بدهیم ..

نوشته شده توسط سودابه و سینا در دوشنبه 1387/08/13 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

 

                 مسکین دل دردمنـــد دیوانه ی من

                                                 هشیار نشد زعشق جانانه ی من

                 روزی که شـــراب عاشقی دردادند

                                                 در خون جگـــر زدنـــد پیمانه ی من

 

" با نگاهی حسرت بار به گذشته ، در اندیشه ای عمیق فرو رفته است . گاه با خشم و نفرت لب به دندان می گزد ؛ و در خیالش به فکر انتقامی سخت از اوست ! تنها از او ؟! نه !!! که انتقام از همه ! حتی از خودش !

 

از او که احساساتش را به بازی گرفت ، از دیگرانی که همانند اویند و از خود  به خاطر حماقتش !!!

 

و گاه  با بهت و حیرت ، سر در گریبان فرو می برد و تلاش می کند که راز این  گسستگی را دریابد ! اندیشه ی یافتن علل این حقیقت تلخ ؛

 

مرگ عشق ! مرگ باورها !

 

چرا ؟!!!

 

مگر نگفته بود از " دوست داشتن " ؟! مگر نگفته بود از " ما شدن " ؟! مگر نگفته بود از " آرامش با او بودن " ؟! مگر نگفته بود از " شوق دیدار " ؟! مگر نگفته بود از " حسرت با او بودن " ؟! مگر نگفته بود از " امید زندگانی اش " ؟! مگر نگفته بود از " صداقتش " ؟! مگر نگفته بود از " مرگ بی او " ؟! مگر نگفته بود از " نیمه ی گمشده اش " ؟! مگر نگفته بود از " تولدی دوباره " ؟!  و . . . . .

 

مگر نگفته بود از " عشق " ؟!

 

اندیشه اش به سمتی دیگر معطوف می شود . . . . به خودش . . . . .

 

مگر او با تمام صداقتش ، با تمام باورهایش و با تمام وجودش به این عشق پاسخ مثبت نداده بود ؟!!! مگر خودش را فنا شده در او ندیده بود ؟! آیا به خاطر او نبود که حاضر شد از همه چیز بگذرد ؟! آیا . . . . . .

 

مستاصل و در مانده آهی کشید ! . . . . .

 

. . . . . پس کجا رفت آنهمه شور و حرارتی که در روزهای آغازین این رابطه ی شورانگیز در درون خود احساس می کرد ؟!!! حس زیبای تولدی دوباره ، حس زنده بودن ، امید ، و . . . . . .

                                                  عشق !!!

 

 

در تمام عالم هستی کمتر واژه ای است که در مدح و ذم آن اینگونه خیالپردازی و سخن سرایی شده باشد . واژه ای همچون زندگی و مرگ ، که تجربه ی آن جبر حیات بشر گردیده است .

واژه ی عشق !

 

همه ی ما شنیده و دیده ایم از دلدادگی ها و رنجها ، اشکها و لبخندها ، بیم ها و امیدها ، آهها و بیقراری ها ، شکوه عشق ها و پوشالی بودن آرزوها . . . و همواره با خود می اندیشیم که اگر عاشق شویم ، ما نیز دچار چنین فرجام تلخی خواهیم شد ؟! آیا این سرنوشتی است که در انتظار تمامی عاشقان است ؟! آیا . . . . .

 

به خود نهیب می زنیم که . . . نه !! دیگران در شناخت و انتخاب اشتباه کرده اند ؛ ولی من . . . . . نه !! عاقلتر از آن هستم که گرفتار این بازی ویرانگر شوم و داناتر از آن که به اینگونه عشقهای زودگذز و ندامت بار پاسخ مثبت دهم ! . . . . .  نه !!!

 

. . . . و زمان می گذرد . . . . . و روزی نه چندان دور ، گرمایی در درون خود احساس می کنی ! گرمایی از جنسی دیگر !  چیزی که تا بحال تجربه نکرده ای ، گرمایی که نشان از حضور « دیگری » در وجود توست ! . . . و " عشق " چه بی صدا وارد زندگی تو شد !!!

 

. . . . و باز نگاه حسرت باری دیگر ! . . . .  اندیشه ای عمیق . . . . و سرگشته ای دیگر در وادی حیرانی ! و زمزمه ای آشنا می شنوی که . . . . . .  

 

          من آنروز گفتم

          که از مار می ترسم !

          و تاکید می کردم

          که بسیار می ترسم !

                                             به بازی ، طنابی را

                                             تن مار می کردی

                                             من آشفته می گفتم :

                                             از این کار می ترسم  !

         چو بر دوش می بستی

         دو مار دروغین را

         به فریاد می گفتم که :

         بردار ! . . . . می ترسم !

                                            تو گفتی که ضحّاکی !

                                            من از درد نالیدم

                                            که : جابر ! جَبّان ! جانی !

                                            جوانخوار ! . . . . . می ترسم !

         تو خندیدی

         و گفتی که . . . .  بازی است !

         من گفتم : از بازی که انجامد

         به کشتار ، می ترسم !

                                            گرفتند جان ، ماران

                                            تو را خنده وحشت شد !

                                            گرفتی ز دامانم

                                            که مگذار . . . . می ترسم !

         سر از یاس جنباندم

         نگاهم نشانی شد

         زدرماندگی ، یعنی :

         به ناچار ، می ترسم !

                                            پی یاس خود زآن پس

                                            بسا مغز برکندی

                                            من از مار اینک . . . . نه !!!

                                            که از یار . . . . می ترسم !

 

 

                         به نظر شما مشکل در کجا و یا در چیست ؟! 

 

=================================================

 

پ . ن 1 : علیرغم تلاش فراوان برای وارد نشدن در این وادی ، به هر مطلبی که اندیشه کردم ، سررشته به دست خداوند عشق دیدم ! پس با آرزوی استعانت از درگاه حضرتش ، تلاش خواهم کرد در خلال پستهای آتی ، از زوایای گوناگون به این مهم بپردازم . نقد شما بزرگواران ، بهترین هادی در این امر خطیر است .

 

پ . ن 2 : رباعی ابتدای نوشتار از " حکیم عمر خیام نیشابوری " و شعر انتهای نوشتار از بانوی شعر ایران ، استاد ارجمند سرکار خانم " سیمین بهبهانی " است .

 

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در پنجشنبه 1387/08/09 ساعت 4:13 | لینک ثابت |

 

 

الهی !

 

      تا آموختني را آموختم

      و آموخته را برانداختم

                              و انداخته را بيندوختم

      نيست را بفروختم

تا هست را بيفروختم

 

الهي !

 

      تا يگانگي بشناختم

      در آرزوي شادي بگداختم

                    کي باشد که گويم

                                  پيمانه بينداختم ؟

                                  وز علايق واپرداختم

                                  و بُودِ خويش جمله درباختم

                    کي باشد کين قفس بپردازم

                                  در باغ الهي آشيان سازم ؟

 

الهي !

 

گاه ميگويي که فرود آي

                         و گاه مي گويي که گريز !

گاه فرمايي که بيا

                         گاه مي گويي که پرهيز!

 

خدايا !

 

نشان قربت اين است ؟!!!!

                     يا محض رستاخيز ؟!!!

                              هرگز بشارت نديدم تهديد آميز !!!

 

                                           

                                         از مناجات نامه ی خواجه عبدا... انصاری

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در پنجشنبه 1387/08/02 ساعت 16:3 | لینک ثابت |