
عید سعید غدیر خم را به تمامی مسلمانان
خصوصاً سادات عزیز تبریک و تهنیت عرض می کنیم
پ.ن: این شعر رو برای غافلگیر کردن سینا جان از بین همه ی اشعاری که به من هدیه کردند به عنوان پست جدید انتخاب کردم ٬
این عید سعید رو هم به ایشون و هم به خانواده محترمشون که از تبار سادات هستند تبریک عرض میکنم ![]()
![]()
سلام بر همه ی عزیزان
متاسفانه به دلایل گوناگون میسر نشد که به صورت خصوصی پاسخگوی کامنت های
محبت آمیز عزیزانم باشم . پس جا دارد حقیر ضمن عرض پوزش بابت تقصیر و کوتاهی ام ،
این عید سعید و فرخنده را خدمت همه ی سروران و بزرگواران تبریک و تهنیت عرض نموده
و از محبتهای بی شائبه ی همه ی عزیزانم تشکر و قدردانی نمایم .![]()
![]()
بخصوص دو عزیز گرانقدرم ، نسترن عزیز ( عزیزی از سلاله ی سادات که با وجود بیماری
و مشکلات عدیده باز هم حقیر را مشمول عنایت ویژه ی خود قرار دادند
)
و سودابه ی عزیزم که با محبت خود ، حقیر را غافلگیر و زحمت کم کاری حقیر را متقبل شدند
.
پ.پ.ن: دوستان عزیزم برای یک هفته به مسافرت میروم ٬ امیدوارم همیشه دلتان شاد باشد و لبهایتان به خنده باز شود٬ سینا جان رو اذیت نکنید تا برگردم![]()


کامنت دوست عزیزمان ( راحله خانم ) دلم را به جایی برد که در روزهای آتی ، حال و هوایی دیگر دارد . . . . . .
( قونیه )
من عـــــــاشقم دیــــــوانه ام ، از خویشتن بیگانه ام
او شمع و من پـــــــــــروانه ام ، دیوانه ام ، دیوانه ام
آیید و زنجیـــــــرم کنید ، با عقل تدبیـــــــــــــرم کنید
وز عشق او سیـــــــــــرم کنید ، دیوانه ام ، دیوانه ام
نی خطا گفتم خطا ، بگـــــــذار تـــا سوزد مـــــــــــرا
پــا تـا به ســر ، ســر تـا به پـا ، دیوانه ام ، دیوانه ام
ایـن سینه ی پر سوز من ، وین اشک شب افروز من
آن شــــــام من ، ایــن روز من ، دیوانه ام ، دیوانه ام
پنــــدار را یک ســــو کنم ، زی کـــــوی جانان رو کنم
جــــــــان را فـــــــــدای او کنم ، دیوانه ام ، دیوانه ام
تـــا منـــزل محبوب مـــا ، سنگ است و ره فرسنگها
بـــــا ســــر روم ره یــا به پــــا ؟ دیوانه ام ، دیوانه ام
بـــا ســـر روم با ســر روم ، کز ســر سپارانش شوم
انـــــــــــدرز کس را نشنـــــوم ، دیوانه ام ، دیوانه ام
افــــروختم ، افـــــروختم ، آتش گــــــرفتم ســـوختم
تــــــــا عـــــاشقی آمـــــوختم ، دیوانه ام ، دیوانه ام
چون دل اسیـــــــر نام شد ، بـــــــا پختگیها خام شد
آواره شد ، نـــــــاکــــــــام شد ، دیوانه ام ، دیوانه ام
آسیمه ســـر ، آسیمه دل ، پــای خــرد مانده به گل
عقل از تمنـــــایش خجـــــــــل ، دیوانه ام ، دیوانه ام
شمع شبستانم چه شد ؟ سرو گلستانم چه شد ؟
وآن مـــــــــاه تــابــانم چه شد ؟ دیوانه ام ، دیوانه ام
آوخ که شب نــــــزدیک شد ، راه طلب تـــــاریک شد
تــــــــاریک ره بـــــــــاریک شد ، دیوانه ام ، دیوانه ام
افسانه اش تــابم بــــــرد ، وز اشک سیلابم بـــــــرد
بگذار تـــــــــا خوابم بـــــــــــرد ، دیوانه ام ، دیوانه ام
جمال شهران

چون آدم به پیری رسید
و کار خود را به انجام رساند ،
حق اوست که با مرگ ، به آرامی روبه رو شود .
او دیگر محتاج دیگران نیست .
باید از کنار خانه اش گذشت ؛
نفسی کشید و با خود گفت :
دیگر کسی در این خانه نیست !
( میگوئل سرانو )
" . . . . . . در زمان عمر ، شخصی بوده سخت پیر شده ، تا به حدّی که فرزندش او را شیر می داد و چون طفلان نو زاده او را می پرورد . عمر به آن دختر گفت که در این زمان مانند تو که بر پدر خدمت می کنی ، هیچ فرزندی همچنین ، حقّ پدر را ادا نکرده باشد . دختر جواب داد که : راست می فرمایی ، ولیکن میان حقّ من و حقّ پدر فرقی بسیار است ؛ اگر چه من در خدمت هیچ تقصیری نمی کنم ، اما چون پدر مرا می پرورد و خدمت می کرد ، بر من می لرزید که مبادا به من آفتی برسد و من پدر را خدمت می کنم و شب و روز دعا می کنم و مردن او را از خدا می خواهم تا زحمتش از من منقطع شود !!! من اگر خدمت پدر می کنم ، آن لرزیدن او بر من ، آن را از کجا آرم ؟!! . . . . . . "
ادامه مطلب

برای دوستی که
دوستش می داریم .
. . .
و اینک تو بگو . . . . .
بگو از خدایی که در همین نزدیکی است . . . .
. . .