
هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن ، پیوسته می کاهم ؟!!
زان که بر این پرده ی تاریک . . . .
این خاموشی نزدیک . . . .
آنچه می خواهم . . . . نمی بینم
آنچه می بینم . . . . نمی خواهم !
استاد شفیعی کدکنی ( م . سرشک )

" . . . . درویشی فرزند خود را آموخته بود که هر چه می خواست ، پدرش می گفت : از خدا خواه ! او چون می گریست و آن را از خدا می خواست ، آنگه آن چیز را حاضر می کردند ؛ تا بر این سالها برآمد . روزی کودک در خانه تنها مانده بود، آش هریسه* آرزو کرد . بر عادت معهود گفت : هریسه خواهم ؛ ناگاه کاسه ای هریسه از غیب حاضر شد ، کودک سیر بخورد ، پدر و مادرش چون بیامدند گفتند : چیزی نمی خواهی ؟ گفت : آخر هریسه خواستم از خدا و خدا داد ، خوردم ! پدرش گفت : الحمدا... بدین مقام رسیدی و اعتماد و شوق تو قوّت گرفت . . . . .
مومن آن است که بداند که در پس این پرده کسی است که بر احوال ما مطلع است و ببیند . اگر چه ما او را نمی بینیم ، و این او را یقین باشد ؛ به خلاف آن کس که گوید : نی !!! این همه حکایت است و باور ندارم ، اما روزی بیاید که گوشش بمالند ! پشیمان شود ، گوید : آه !! بد گفتم و خطا کردم ! خود همه او بود ، من نفی او کردم ! . . . .
اکنون چون دانستی ، با حق بنال و تضرع و لابه کن و بگو که : خداوندا ، مرا غیر از این سیر و گردش ، گردش دیگر روحانی میسر گردان ، چون همه حاجات ، از تو حاصل می شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات ، عام است . پس حاجات خود را بر حق دم به دم عرض کن و بی یاد او مباش ؛ که یاد او مرغ روحت را قوّت و پر و بال است . اگر آن مقصود کلی حاصل شد ( اگرحاجتت برآورده شد ) ، نور علی نور ، والا باری ، به یاد کردن حق ، اندک اندک باطن تو منور شود و او را از عالم انقطاعی حاصل گردد ( حوادث روزگار تو را آشفته نخواهد کرد ) . . . . "
حضرت مولانا ( فیه مافیه )
* هریسه : حلیم
چند روز پیش عکسی از یک مترسک در دشتی پر از برف دیدم . . . . .
دلم برای تنهایی اش سوخت . . . .

از اول ساخته شده بود
همه رو بترسونه !
شاید به همین خاطر بود که براش
دل نساخته بودن !
اما حالا . . . . .
در این دشت سپید
تنها بود . . . . .
آغوش بازش
جز تازیانه ی سرد باد
چیزی در بر نمی گرفت .
بهار . . . . شادی پرنده ها . . . . .
در وجودش چیزی شکست . . . . .
قطره ی اشکی بر گونه اش چکید .
مترسک حس جدیدی داشت . . . . !

هیاهوی کلام در سرم
واژه ای برای شروع
سخت است آغاز . . . .
. . . . در پی پایان !
پرسه ای در کوچه ی سرد خیال
گرمایی می یابم از امید
هر پایانی است . . . .
. . . . یک آغاز !
قلم در دست
لوح سپید در پیش
رد پایی بر برف . . . .
. . . . در جستجوی بهار !
ساعت ۴:۴۰ صبح ۱/۱۰/۸۷
