تبليغاتX
هبوط

هوای آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم میخواست

هزار وسوسه ای چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی  خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 ((ه . ا . سایه))

 

 ((یادگار یک روز زیبای بهاری٬ نیاسر کاشان))

نوشته شده توسط سودابه و سینا در جمعه 1388/02/25 ساعت 19:49 | لینک ثابت |

 

عفاف گفت : مرا با برگ درخت زیتون مستور دارید .

وقاحت گفت : مرا با نشانها و امتیازات بیارایید .

شرارت گفت : مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید .

رذیلت گفت : مرا با خلعت و فضیلت افتخار دهید .

خدعه گفت : مرا به جامه ی اخلاص و صمیمیت ملبس نمایید .

خیانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذارید .

تزویر گفت : بالاپوش صدق و محبت بر دوش من بیندازید .

تکبر گفت : مرا به زیور تواضع بیارایید .

و حقیقت . . . .

حقیقت گفت : مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید ؛ زیرا من هیچ گاه از برهنگی خود شرمسار نخواهم بود .

 

در عجبم از کسی که به حقیقتِ خویش ،

لباس دروغ می پوشاند ؛ و واقعیتِ وجودیِ خویشتن انکار می کند !

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در چهارشنبه 1388/02/16 ساعت 16:4 | لینک ثابت |