تبليغاتX
هبوط

 

سوال کردند : فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز ؟

جواب فرمود : از این رو که فرقت است ، تردد و در مناظره اند ، قطعآ دو باشد ؛ که یک کس با خود مخالفت نکند ؛ و از این رو که لاینفک است بدی از نیکی ، یکی است ؛ زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی ، بی بدی محال است ؛ بیان آنکه ، نیکی ترک بدی است ؛ که گر داعیه ی بدی نبود ، ترک بدی و میل به نیکی نبود ، پس خیر نبود ؛ چنان که مجوس * گفتند که یزدان خالق نیکوئیها است و اهریمن خالق بدیهاست و مکروهات است  **. جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست ؛ زیرا محبوب ، بی مکروه ، محال است ؛ زیرا که محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه ، بی مکروه ، محال است . شادی زوال غم است و زوال غم ، بی غم ، محال است ؛ پس یکی باشد لایتجزی  . . . . .

 

                                                           حضرت مولانا ( فیه مافیه )

 

* مراد از مجوس ، پیروان زرتشت هستند که کتاب آنان اوستاست و درقرآن کریم از آنان بعنوان اهل کتاب و در ردیف ادیان توحیدی دیگر همانند یهود و نصارا یاد شده است .

** مجددآ تاکید می شود که منظور نظر حضرت مولانا ،  آرا و عقاید پیروان و تابعین بعد از زرتشت است . چرا که ، بر طبق نظر محققین ، زرتشت از جهت دینی ، یکتا پرست و از حیث فلسفی ، قائل به ثنویت ( دوگرایی ) بوده و آنچه که مشخص است ؛ زرتشت ، نه تنها با روحی فلسفی به کثرت جهان عینی نگریست ، بلکه کوشید که ثنویت را در وحدتی والاتر فرونشاند ؛ و اعتقاد داشت که هیچگاه نمی توان تشتت طبیعت را تبیین کرد ، مگر آنکه نیرویی نفی برانگیز و اختلاف افکن به ذات خدا نسبت داد ؛ اما پس از زرتشت ، در میان پیروان او فرقه هایی پدید آمد که برخی به استقلال ارواح دوگانه از یکدیگر اعتقاد داشتند ( مانند زندیکان ) و برخی از یگانگی ارواح دوگانه دم می زدند ( مانند مغان ) برخی روشنایی و تاریکی را فرزندان زمان بیکران شمردند ( زروانیان ) و برخی گفتند ، اصل آغازین هستی روشنایی بوده ، ولی روشنایی از نیروی دشمنانه به هراس افتاد و از این هراس و آن دشمنی ، تاریکی پدید آمد ( کیومرثیان ) . . . . . . . 

 

 

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در جمعه 1388/06/27 ساعت 10:19 | لينک ثابت |

 

معلم گفت :

هنگامی که هم سن شما بودم 

یکی از موضوعات انشای ما این بود ،

                              " علم بهتر است یا ثروت ؟ "

آن روزها ، ما انسانیت داشتیم ؛

ولی به دنبال علم و ثروت

بال بال می زدیم !!!

امروز به

علم بیشتر و ثروت افزون تر

دست یافته ایم ؛

پس ، موضوع انشاء شما این باشد :

                         " انسانیت دیروز ما چه شد ؟! "

 

===============================

 

              سالروز تولد دوست مهربانمان ،

                 سوگند ( آنه ی عزیز ) 

     را به ایشان تبریک و تهنیت عرض می کنیم .

 

      تولدت مبارک آنه جان

  

              همراه با بهترین آرزوها

  

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در یکشنبه 1388/06/22 ساعت 21:35 | لينک ثابت |

 

 

وقتی زشتی پدر شود

                    و صاحب پسری ،

در نیمه شب ،

لرزان ،

چراغی روشن کند و . . . .

نگران ، 

نگاه به رخ بچه بیفکند

تا دریابد که . . . .

او شبیه کیست ؟!!

 

                                                                      ( جوانگ زه )

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در پنجشنبه 1388/06/12 ساعت 4:23 | لينک ثابت |

 

تقدیم به عزیزی که خاطره اش ، برایم همواره سبز است . . . . .

 

سالروز تولد وبلاگ ارزشمند برگ بی برگی ( نازنین عزیز ) به یادم آورد که در چنین روزهایی بود که با اصرار و پافشاری دوست عزیز و گرانقدرمان نسترن عزیز ( مدیر وبلاگ ارزشمند و گرانسنگ نرگسی ) دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کردم ؛ پس از 2 بار خود زنی ( حذف وبلاگهایی که در پرشین بلاگ داشتم ) دیگه در قید و بند دوباره ی وبلاگ نویسی نبودم ، به شوخی به نسترن میگفتم که ...... برا چی دوباره وبلاگ بزنم ؟ راحت میرم تو وبلاگها ، کامنت میذارم و ........ ولی تقدیر این بود که چهارمین پست و اولین دلنوشته ی من در این وبلاگ ، در فراق یکی از بهترین دوستانم باشه . . . . . به یاد آن روز تلخ . . . .

 

=======  و امروز...... =======

 

دیشب خیلی بی قرار بودم ؛ نتونستم بخوابم ، همه ی این بیقراری ، برمی گشت به شب پیشش ، تلخی اون دیدار ........... ، روزم رو هم خراب کرده بود . اثر این تلخی رو حتی توی کامنتی که برای یکی از عزیزانم ( نسترن عزیز ) نوشتم ، نشون دادم و وقتی که با هم در مورد پست جدیدش و کامنت من صحبت میکردیم ...... شاید اونم از خودم رنجوندم ..........  و حالا بازم نیمه شب بود و تنهایی . پیش خودم گفتم : بهترین وقته که اولین پستم رو بزنم .............. هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم ، برا خالی نبودن عریضه چند تا عکس و ....... ؛ دیگه صبح شده بود ، فکرکردم یک ساعتی بخوابم چون امروز خیلی کار داشتم ؛ تازه دراز کشیده بودم که تلفنم زنگ خورد ...... حسین رفت .

فقط همین دو کلمه ؛ اما همین دو کلمه هم برای هجوم افکار و خاطرات دور و نزدیک کافی بود .

 

=======  و امروز...... =======

 

یه درخت وسط کوچه و روبروی خونه مون بود . تابستونا سایه خوبی داشت و پاییز مثل یک تابلوی رنگارنگ نقاشی می شد . نمی دونم کدوم از خدا بی خبری پای این درخت گازوییل ریخت و اونو خشکوند . اما حتی با این درخت خشکیده هم الفتی داشتم ؛ شاید دیگه وجودش اثری نداشت ، اما یاد آور خاطرات سبز گذشته بود .

خلاصه ........... ، چند روزی رفته بودم مسافرت ، وقتی برگشتم ، به محض اینکه وارد کوچه شدم ، احساس خلاء بزرگی کردم ........... اون جسم خشکیده هم دیگه وجود نداشت ....... تا مدتها که از خونه بیرون می اومدم ، نبود اونو حس میکردم .............. و حالا یک یه  بار دیگه این حس به سراغ من آمده بود .......

 

=======  و امروز...... =======

 

اولین صحبتامونو یادم نیست ، اما اولین دیدارمون یادمه ...... و بعد ازون روزها و شبهای زیادی رو باهم گذروندیم روزها و شبهایی که با شور و نشاط جوانی همراه بود ؛ روزایی که ما با شادی و خنده هامون ، اونارو به خاطره تبدیل کردیم .

مدتها بود که تومور مغزی داشت ؛ چهار سال قبل عمل کرده بود ، اما بازم برگشته بود .........  حالا شده بود مثل همون درخت جلوی خونه مون، خشکیده و از پا افتاده ، ولی بازم بود و من وجودشو حس میکردم ؛ و همین ام برام کافی بود . ولی حالا ........... اون نیست ..............

 

=======  و امروز...... =======

 

مثل خیلی از آغازها ....... این دوستی ام خیلی ساده شروع شد ولی به سرعت به سمت صمیمیت رفت .

- بالاخره دیدمت ........

این جمــله ای بود که فردی که در اتاقم رو باز کرده بود به زبون اورد . صدا آشــنا بود ولـــی قیـــافه ........ نه !!! مسئول دفترم هم با قیافه ای مستاصل رسید . ابروهامو تو هم کشیدم که از اون بپرسم : ایشون کی باشن ؟!!! که همون صدای آشنا ، صدامو تو گلوم خشکوند !! مثل یک تکه یخ که بذارنش تو آفتاب گرم تابستونی ....... وا رفتم !

- چرا حیرونی ؟!!!! منم دیگه ...... حسین .

جمله خیلی ساده بود ؛ ولی صمیمیت توش موج میزد ...... تازه دوزاریم افتاد که کیه !!!!!!!

- إ إ إ إ إ تو کجا ؟!!! اینجا کجا ؟!!! می مردی یه زنگ بزنی که دارم میام ؟!! شاید من نبودم .........

من و حسین تو یک سازمان کار می کردیم ، اما محل کارمون جدا بود ؛ اون دفترش طرفای ( پارک وی ) بود و دفترمن توی ( بلوار کشاورز ) ، بنا به مقتضیات شغلیمون هفته ای سه ، چهار مرتبه تلفنی و به صورت طولانی ، مکالمه داشتیم ؛ اما موقعیتی پیش نیومده بود که همدیگرو ببینیم . اما حالاجلوی در اتاقم ایستاده بود ! و حالا نوبت مسئول دفترم بود که خشکش بزنه !  (چون داشت میگفت که : ببخشید ، ایشون فقط پرسیدن که جلسه دارن یا ...........) که دید ما همدیگرو سخت تو بغل گرفتیم ....... و چه گرمایی داره وجود کسی که ، با وجود اون قراره یک اتفاق بیفته .... یک اتفاق خوب ؛ اتفاقی که خیلی از تنهاییات و خلوتتو پر میکنه ؛ و من سبزی یک دوستی پایدار رو حس میکردم ........

و حالا 18 سال از اون تاریخ می گذشت ........  و من همچنان که گوشی تلفن دستم بود .... تمام خاطرات این 18 سال به ذهنم هجوم اورده بود ...... و خاطره ی درختی که دیگه نبود .

 

=======  و امروز...... =======

 

نزدیکیای ساعت یک بامداد یکشنبه ( پریشب ) بود ،  تلفنم زنگ خورد ؛ شمــاره رو که دیدم ، تنم لرزید ، میدونستم که حالش خیلی خرابه و هنوز تو بیمارستانه .........

- خدایا !!! یعنی .............؟

با سنگینی و تردید گوشی رو برداشتم ، دوست نداشتم حتی به اون خبری که ممکنه بهم بگن فکر کنم .

خانمش بود . سلام و احوالپرسی و عذر خواهی که میدونم بی موقع تماس گرفتم ؛ با لحنی مردد سوال کردم :

- از حسین چه خبر ؟!

از جوابش تو هراس بودم .

- هیچی !! نیم ساعته که پیله کرده که بد جوری دلم برای فلانی تنگ شده ، بهش زنگ بزن بیاد ، میخوام ببینمش !! هر چی میگم که ساعت 1 نیمه شبه !! ممکنه خواب باشه ، تو که اونو دیشب دیدی ، صبر کن تا فردا صبح ؛ گوشش بدهکار نیست ؛ اصرار داشت که زنگ بزنم .

نفسم رو که تو سینه حبس شده بود ، با این جواب ، دادم بیرون !! نمیدونم صدای آروم شدن خیالمو شنید یا نه .

تو راه بیمارستان به این فکر میکردم که :

- آخه چرا حالا ؟!! چرا الان میخواد منو ببینه ؟!!

به یاد حرفایی که بستگان و اطرافیان کسایی که تازه از دنیا می رن ، می افتادم که در گوش هم زمزمه میکنن که :

- خودشم میدونست که میخواد بمیره ، بیچاره فلان کارو ، هی می گفت زودتر باید انجام بدین ، تا قبل از رفتنم این کار انجام بشه و ...........

- یعنی اونم می خواد بره ؟!!!! یعنی .........؟!!!

یه لحظه به خودم اومدم و گفتم :

- این فکرا چیه مرد ؟!!! پس توکلت کجا رفته ؟!!!

 

=======  و امروز...... =======

 

و حالا من جلوی تختش بودم ، با دیدنش یاد همون درخت خشکیده ی جلوی خونه مون افتادم ، دیشب اونو اینطوری ندیده بودم ............ خیلی از بین رفته بود ......... اما ....... بود .

شروع کردم باهاش شوخی کردن که :

- آخه مرد حسابی مگه من گناه کردم که رفیقت شدم ؟!!! تو راحت رو تختت لم دادی و استراحت میکنی ، فردا صبح هم هر وقت بیدار شی ، کسی ازت بازخواست نمی کنه که هیچ ؛ تازه تشویقتم میکنن که بهتر بخوابی !!! اما من بدبخت چی ؟!!!  ........

نفسش بالا نمی اومد …….. ، اروم ماسک اکسیژن رو کنار زد و با صدایی که به سختی شنیده می شد ، با حرفایی بریده بریده ، آتیش به جونم زد :

- یه دفه …. دلم …. خیلی برات …. تنگ شد .

از شدت ناراحتی داشتم می ترکیدم . بغض عجیبی گلومو فشار می داد ، چشمام پر اشک شد. سر مو گردوندم طرف خانومش تا چشمم به چشمش نیفته .

- می بینی تورو خدا ؟!! فقط نصفه شبا که تنها می شه یاد من میکنه !!! چطور دیروز که همه دورش بودن هی اصرار داشت که برم ؟!!! حالا نصفه شبی بلیتم برنده شد ؟!!!

اخلاق منو میدونست ، میدونست که سربه سرش میذارم ؛ دستمو که تو دستش بود فشار داد ، نگاهش کردم. چشمام با چشمای بی حالتش تلاقی کرد . طاقت نگاهشو نداشتم . دستمو بیشتر فشار داد وهمونطور بریده بریده گفت :

- تو ....... دوست ..... خوبی .... برام ... بودی .

دوباره آروم دستمو فشار داد:

-  من چی ؟..... من ......... دوست ........ خوبی ..... برات ...... بودم ؟!!!

نفسش به شماره افتاد ...... دیگه بریدم . سرمو گذاشتم رو دستش که تو دستم بود و بغضم ترکید ..... از خود بیخود شده بودم ؛  نه میتونستم بلند گریه کنم ، نه میتونستم خودمو کنترل کنم ، خانومش با این حرف به دادم رسید که :

- این بنده خدا رو نصفه شبی کشیدی اینجا که اینارو بهش بگی ؟!!!

از اتاق زدم بیرون . رفتم تو محوطه ی بیمارستان ....... سکوت و هجوم خاطرات ....

از خداحافظی باهاش اکراه داشتم ، یعنی دلم نمی اومد . تا مدتها فقط دستمون تو دست هم بود ، بدون یک کلمه حرف ،................ و درختی که من دوستش داشتم هنوز همونجا بود ، هر چند که .......

 

=======  و امروز...... او رفت =======

 

تلفن هنوز تو دستم بود ولی کسی پشت خط نبود . اما صدای برادرش هنوز تو گوشم بود  که :

- حسین رفت .

نمی گم که از این خبر یکه خوردم ، نمی گم که باورم نمی شد ، بغض کرده بودم ، اما اشکم در نمی اومد . و حالا اون رفته بود ..... و من ........... خلاء وجود اون درخت رو دوباره حس کردم .

 

====== و حالا ...... =======

 

نمیدونم چرا الان اینارو می نویسم ؟!!!! با این حال خراب ؟!!! نمیدونم چرا می نویسم ؟!!!!

شاید به این دلیل که خیلی وقت بود دیگه خلاء اون درخت رو حس نمی کردم ، روزمرگی هام ، مثل باد خزان ، برگهای سبز دفتر خاطراتم رو به زردی کشیده بود ، و من کمتر به یاد درختی می افتادم که هر روز میدیدمش ... (7 / 6 /1385 )

 

=================================================

 

پ . ن : اولین سالگرد تولد وبلاگ ارزشمند برگ بی برگی را به دوست و همراه عزیزمان سرکار خانم نازنین جمشیدیان تبریک و شادباش عرض نموده ، از خداوند متعال برای ایشان آرزوی سلامت ، سعادت و توفیق ( در امر خطیری که بر عهده گرفته اند ) داریم .

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در یکشنبه 1388/06/08 ساعت 20:31 | لينک ثابت |

 

 

"  . . . در آدمی بسیار چیزهاست ، موش است و مرغ است . باری ،  مرغ قفس را بالا می برد و باز موش به زیر می کشد ؛ و صد هزار وحوش مختلف در آدمی هستند . چون به آنجا روند که موش ، موشی بگذارد و مرغ ، مرغی بگذارد ، همه یکی شوند ؛ زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر . چون مطلوب ظاهر شود ، نه بالا پرد و نه زیر کشد .

نظیر : یکی خری گم کرده است ، چپ می جوید و راست می جوید و پیش می جوید و پس می جوید ؛ چون آن چیز را یافت ، نه بالا جوید و نه زیر ؛ نه چپ جوید و نه راست ، نه پیش جوید و  نه پس . . . "

 

                                                حضرت مولانا ( فیه ما فیه )

 

 

نوشته شده توسط سودابه و سینا در دوشنبه 1388/06/02 ساعت 18:37 | لينک ثابت |